برای عزیزترینم ، مادر مهربانم
مهر و محبت مادر پایانی ندارد
شب آرامی بود گل لبخندی چید، هدیهاش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم میگفتم: زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمدهایم دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد؟ هیچ!!! زندگی، وزن نگاهی است که در خاطرهها میماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا میماند زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی، فهم نفهمیدنهاست زندگی، پنجرهای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندیست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهیها داد زندگی شاید آن لبخندیست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیاتست، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما، تنهاییست من دلم میخواهد قدر این خاطره را دریابیم. نه آوایی ، نه رویایی، نه دنیایی بی تو مانده به جا نه می جویی، نه می آیی، نه می خواهی عشق پاک مرا نه می خواهی نغمه های مرا، نوای بی هم نوای مرا نه می پرسی این سکوت سیه، چرا بر لبها نشسته تو هم دیگر، وفا با ما نداری که با غمها، مرا تنها گذاری نه می دانی ماجرای مرا دل با درد آشنای مرا نه می بینی رنج دوری تو چو خاری در پا شکسته تو هم دیگر وفا با ما نداری که با غمها مرا تنها گذاری چو اشکی که در خیال تو ریزد ندانم چرا زخود می گریزد کجا می روم ندانم بیا تا مرا بود نیمه جانی که می ترسم افتم و بر نخیزم نمانده به جان توانم بهار دگر، که گل شکفد خزان شود عمرم واااای چرا نشوی ، چرا نشوی ، به درد من آگاه بهار دگر، که گل شکفد خزان شود عمرم واااای چرا نشوی ، چرا نشوی ، به درد من آگاه تو هم دیگر، وفا با ما نداری که با غمها، مرا تنها گذاری رفتنم محال است پس مجال ماندنم را بساز آنچه که محال است مال من نیست نوبت من تمام است
از تو هیچ نمی خواهم تا بدین سان غرورم را نمی شکستی نه نفرین می کنم کدام دعایم می تواند این چنین از او معجزه به اسارت برد نه آتش مقدسی که تو برایم ساختی بزرگتر از صدایت کردن...!!! پس مرا بخوان تا بدین سان غربت زدگی هایم را دیگرانت به غنیمت نبرند بخوان مرا که تشنه تر از آنم که صدایت کنم مجال ماندن را بساز در ورای هیبت ما که ماندن آرزوی من است... از چشم هیچ کسی نمی شود خواند که دوستتان دارد یا نه .... ! امروز مثل دیروز مثل فردا مثل تمام روزها در فکر تو بودم ، در فکر تو هستم در فکر تو خواهم بود... تو یعنی عاشق بودن... تو یعنی یک بغل دلواپسی عاشقانه... تو یعنی وسعت یک کهکشان مهر به وسعت همیشه... و من دوستت دارم آشنا............ آشنای من.......... همیشه دوستت دارم........ همیشه دوستت خواهم داشت.... همیشه........ تا سر حد مرگ............. زیر پای تو بودن........ يه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازي ميکردن. پسر کوچولو يه سري تيله داشت و دختر کوچولو چندتايي شيريني با خودش داشت. بهت ميدم؛ تو همه شيرينياتو به من بده. پسر کوچولو بزرگترين و قشنگترين تيله رو يواشکي واسه خودش گذاشت کنار و بقيه رو به دختر کوچولو داد. تمام شيرينياشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابيد و خوابش برد. چون به اين فکر مي کرد که همونطوري خودش بهترين تيله اشو يواشکي پنهان کرده شايد دختر کوچولو هم مثل اون يه خورده از شيرينيهاشو قايم کرده و همه شيريني ها رو بهش نداده.
ميكند
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود : یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت : « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد . پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ، به مادرش بگويد . وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! » مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو. تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال . تامي از غصه گريه كرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد . تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد. بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد! چگونه می توانم احساسم را پنهان یا انکار کنم عشق همه باور من است با عشق زندگی می کنم با عشق نفس می کشم با عشق می خوابم با عشق بیدار می شوم من حتی با عشق فکر می کنم ! به تو به خودم به دنیا به بود و به نبود ! به من یاد داده اند که من و تو ، ما و ما یعنی عشق حال بگو من چه کنم که عشق ، این حس همیشه بیدار من برای تو چون لطیفه های تکراری آزار دهنده روح تو را می آزارد ؟ گناه من چیست که عقل تو ، عشق مرا با منطق مجهولات می سنجد و به قضاوت می گذارد؟ حال به من بگو که اگر من و توی من ، ما ، عشق ، احساس یعنی بازی کودکانه پر از نیرنگ و ریا عشق یعنی پوچ و بی محتوا عشق یعنی منطق و عقل عشق یعنی انکار عشق یعنی زمان عشق یعنی فراموشی ما نه ، من چه کنم که تو را با احساسم می پرستم با چشمانم با گوشهایم با دلم با وجودم به کدامین گناه باید بپذیرم که چون تو عشق را از دید عقل ببینم نه از دریچه دل ؟ حال اگر تو نمی خواهی با من ما بسازی عشق بیافرینی احساس را با عقل بیامیزی عشق را بر سر سفره دل بیاوری آن حکایت غریب دیگری است که دل من چه آسان به تو می بازد ؟ ومن چه آسان از دست می روم و تو چه آسان به اینهمه صداقت و صفا و صمیمیت می خندی و می گذری !!!!!!!!! شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود : 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان 5- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان 6- جمع بدهي شما به من 3000 تومان و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت : 2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ 3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ، هيچ 4- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است. وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا بطور كامل پرداخت شده است اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند. مادر گفت: دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم. دختر جواب داد: مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .” آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که میخواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمیخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید برای آخرین بار است که او را میبینید؟ جواب دادم: بله کردم. منو ببخشید که فضولی میکنم چرا آخرین خداحافظی؟ او جواب داد: من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی میکنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . وقتی داشتید خداحافظی میکردید شنیدم که گفتید آرزوی کافی را برای تو میکنم. میتوانم بپرسم یعنی چه؟ او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن. او مکثی کرد و درحالیکه سعی میکرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: وقتی که ما گفتیم آرزوی کافی را برای تو میکنم. ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته میماند داشته باشیم. سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد : آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد . زنده و ابدی نگاه دارد . آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشیها به بزرگترینها تبدیل شوند. آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه میخواهی راضی باشی . آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی . آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی . بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت . می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت میکشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید . تقدیم به شما … دوست عزیز آرزوی کافی برایت می کنم مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می اندازد . مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود. در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد . وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ... و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود : ( دوستت دارم پدر ! ) روز بعد مرد خودكشی كرد . عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند . یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد : اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم "دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا... و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام به نام آنکه هم یاد است و هم یادگار، به نازش می دار تا وقت دیدار روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته وگوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد... شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر موردعلاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است ! شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود وبارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی كند. شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد؟ شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟ شیوانا با لبخند گفت: چه كسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرارداده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی. معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگررفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی! اون حلقه که تو دستته، طناب اعدام منه ستاره غرق به خون، تو سفره شام منه تو اونجا غرق زندگی، من اینجا غرق مردنم مثل یه دیونه دارم، اشک می ریزم، جون می کنم از خونه بیرون می زنم، طاقت موندن ندارم باید بیام ببینمت، یه هدیه ای برات دارم چقدر شلوغه کوچتون، ببین چه شور و حالیه اما تو سفره عقدتون، جای یه چیزی خالیه اگه میشه تو این لباس، نبینمت رویای من فقط بزار نگات کنم، چیزی نگو حرفی نزن بی دعوت اومدم ببخش، مهمون نا خونده منم خواستم کنار تو باشم، لحظه پرپر زدنم چیزی برام نمونده که، وصلم کنه به این زمین غیر یه رگ که بعد تو، پاره میشه فقط همین چشمات و روی من نبند نترس دارم تموم میشم رو سفره عقدت می خوام گلهای قرمز بپاشم این دم آخرم بزار نگات کنم یه عالمه عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه مادررررررررررررررررررررررررررررررر مادررررررررررررررررررررررررررررررر ای زیباترین مخلوق ای بهترین ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن زلال باش ... ، زلال باش ... ، پیداست چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ " با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. " پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد. که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد! " او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟ "اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است. " فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود. از همان ابتدا دروغ گفتند! فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!! مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. در همان نقطه مجدداً زمین خورد! لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان راخواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه باسختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. دیشب هوس پیتزا کرده بودم . بیشتر از آن دلم می خواست تا از چهار دیواری دفتر کارم بیرون بروم و نفسی تازه کنم . یک فست فود بزرگ آن نزدیکی ها هست . قدم زنان به آنجا رفتیم . ناصر و مهدی هم بودند … و پنجاه و سه بود . باید نیم ساعتی منتظر می شدیم . مهمان میز کناری ما یک دختر خانم جوان و شیک پوش بود . آرایش غلیظی داشت و یک دسته گل رز هم روی میز گذاشته بود . به گمانم بیشتر از پیتزا منتظر کسی بود ! در ذهن خودم تصویر پسر جوانی را مجسم می کردم که خیلی دیر به محل قرار می رسد و دخترک همه ی آن گلهای رز را به فرق سرش می کوبد !!! … عمو فال می خری ؟ … احساساتی شدم و یک اسکناس پنج هزار تومانی به او دادم . یک پاکت فال هم برداشتم … حال خونین دلان که گوید …. دخترک به سمت درب خروج دوید . صورت نازش پر از لبخند بود . از پشت شیشه نگاهش کردم . دوستان کوچولویش منتظر ایستاده بودند . تا رنگ اسکناس را دیدند گل از گلشان شکفت . لبهایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد اما نمی شنیدم که چه می گویند … داده ام و خدا در این لحظه از من رضایت کامل دارد ! با چهره ای افتخار زده (!) به مهمان میز کناری نگاه کردم . محو افکار خودش بود . احساس می کردم که گلهای روی میز هم از بد قولی یک عاشق خسته شده اند … گفتم که خودم برای گرفتن غذاها می روم . با همان حس افتخار به سمت پیشخوان رستوران حرکت کردم . سینی مخصوص را تحویل گرفتم و خرامان به طرف میز برگشتم . ناگهان چشمانم به میز کناری دوخته شد و بی نظیرترین تصویر جهان را تماشا کردم … نشاند ؟! مشغول انتخاب بهترین پیتزا ها برای آنها بود …. خدای من … شاخه های گل رز در دستان رنج کشیده ی کودکان جا خوش کرده بودند . نزدیک تر رفتم . چقدر چهره ی آسمانی آن بچه ها تماشایی بود … صدایشان را می شنیدم …. خاله پیتزامون کی حاضر می شه ؟ 
دلش اما هميشه شور مي زند براي ما
اشکهاي مادر , ...مرواريد شده است در
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس
دستانش را نوازش مي کنم
داستاني دارد دستانش
میروم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به
مردمی که میوه میخریدن
…
شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های
میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت
و
انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم
میتونست میوه بخره
ببره خونه …
رفت نزدیک تر …
چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه
که میوه
های خراب و گندیده داخلش بود …
با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو
ببره خونه
…
میتونست قسمت های خراب میوه ها رو
جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش …
هم
اسراف نمیشد هم بچه هاش
شاد میشدن برق
خوشحالی توی
چشماش دوید ...
دیگه سردش نبود !
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه
میوه ….
تا دستش رو برد داخل جعبه
شاگرد میوه فروش گفت :
دست نزن نِنه !
وَخه برو دُنبال کارت !
پیرزن زود بلند شد …
خجالت کشید !
چند تا از
مشتریها نگاهش کردند !
صورتش رو قرص گرفت …
دوباره سردش شد !
راهش رو کشید
رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی
صداش زد :
مادر جان …مادر جان !
پیرزن ایستاد …
برگشت و به زن نگاه کرد !
زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت
اینارو برای شما گرفتم !
سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه …
موز و
پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه…..
مُو مُستَحق
نیستُم ! زن گفت :
اما من مستحقم مادر
مستحق داشتن شعور انسان بودن
و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن
همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ
توقعي …
اگه
اینارو نگیری دلمو شکستی !
جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند
…
میوه هارو داد دست پیرزن
و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود
و رفتن
زن رو نگاه میکرد …
قطره اشکی که تو چشمش جمع
شده بود غلتید روی صورتش …
دوباره گرمش شده بود …
با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر
بیبینی
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن
به سلامتي همه مادراي دنيا...

داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت :
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت :
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد


خوب میدانم در محال زندگی کرده ام
نه از تو قسم می خواهم
نه دیاری که برایم می سازی
ای کاش می دانستی که جز تو هیچ نمی خواهم
نه ایمان می آورم
((آنکه طلسم ساز بود زیبا ترین طلسمش را برایم ساخت))
دیگر از او چه می خواهم...؟
در کنونی که ازانم است
هر کلامی که از تو می نویسم نه وجودت را از من کم میکند
بزرگتر از باورم هستی...
((این جنون توست یا غریزه ی من که طلسم را می سازد..))
بدین سان رفتن را هیچ کس آرزو نمی کند
تو...ای تنها ی عاشق من
بس که برای نفر قبلی گریه کرده، حالت چشمانش عوض شده!!

می اندیشم به تو ...
تو یعنی بودن...
و من یعنی یک دوستت دارم
به من از خودم آشناتری
به قول یه شاعر:
حسادت میکنم..........
به آن کفش هایی که افتخار هر روزشان است ...

دختر کوچولو قبول کرد.
اما دختر کوچولو همون جوري که قول داده بود
ولي پسر کوچولو نمي تونست بخوابه
نتيجه اخلاقي داستان
عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صداقت ندارد.
آرامش مال كسي است كه صداقت دارد
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي


نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای


در حالیکه می دانی دروغ نمی توانم گفت ؟

صورتحساب:
1- تميز كردن باغچه 500 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد
1- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ

آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را





آمد نوروز هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده با د
با استعانت از آفریدگار جهان ، و به انگیزه ی رستاخیز طبیعت ، فرا رسیدن بهاران
شکوهمند را که هنگامه ی تجلی مواهب الهی بر بستر طیبعت است به حضور
مهر ظهور حضرت عالی تبریک گفته ، از آستان حضرت احدیت مزید توفیقات
برای خدمتی سرشار از شور و نشاط و مملو از توکل الهی در جهت رشد و
شکوفایی ایران کهنسال، مسالت می نمایم.

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه
زلال تر از قطرات اشک
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی
یا دریای بیكران، زلال كه باشی، آسمان در تو
" پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری
بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را
بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟!
پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست!
از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...
اصلا این "او" را که بازی داد؟!...
که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!
میبینی
قصه ی عشقمان!

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

پیتزای مخصوص … سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه . شماره ی ما سیصد
غرق در افکار خودم بودم که دختر بچه ی پنج – شش ساله ای صدایم کرد
راستش را بخواهید یک لحظه احساس کردم که زیباترین کار دنیا را انجام
شماره ی ما را اعلام کردند … سیصد و پنجاه و سه … به ناصر و مهدی
فکر می کنید چه چیزی من را میخکوب کرد و عرق شرمندگی روی پیشانیم
آن دختر خانم جوان کودکان معصوم فال فروش را دور میز نشانده بود و
لب هایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد و من این بار
| Design By : Night Skin |


