تبليغاتX
برای عزیزترینم ، مادر مهربانم


برای عزیزترینم ، مادر مهربانم

مهر و محبت مادر پایانی ندارد

 
 
قند خون مادر بالاست
 
 

دلش اما هميشه شور مي زند براي ما
 
 

اشک‌هاي مادر , ...
مرواريد شده است در
 
 
 
 صدف چشمانش
 
 

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!
 
 

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس
 
 
 
 فارسي دارد
 
 

دستانش را نوازش مي کنم
 
 

داستاني دارد دستانش
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:51 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

شب آرامی بود

 


می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

 


زندگی یعنی چه؟

 


مادرم سینی چایی در دست

 

 

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

 

 

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

 

 

لب پاشویه نشست

 

 

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

 

 

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای

 

 

یقین

 

 

با خودم می‌گفتم:

 

 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

 

 

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

 

 

رود دنیا جاریست

 

 

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

 

 

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود

 

 

آمده‌ایم

 

 

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

 

 

هیچ!!!

 

 

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها

 

 

می‌ماند

 

 

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

 

 

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

 

 

زندگی درک همین اکنون است

 

 

زندگی شوق رسیدن به همان

 

 

فردایی است، که نخواهد آمد

 

 

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

 

 

ظرف امروز، پر از بودن توست

 

 

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

 

 

آخرین فرصت همراهی با، امید است

 

 

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

 

 

به جا می‌ماند

 

 

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

 

 

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

 

 

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

 

 

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

 

 

زندگی، ترجمه روشن خاک است،

 

 

در آیینه عشق

 

 

زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست

 

 

زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود

 

 

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

 

 

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

 

 

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

 

 

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر

 

 

نسیم

 

 

پرده از ساحت دل برگیریم

 

 

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

 

 

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

 

 

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی‌ست

 

 

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

 

 

چای مادر، که مرا گرم نمود

 

 

نان خواهر، که به ماهی‌ها داد

 

 

زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم

 

 

زندگی زمزمه پاک حیات‌ست، میان دو سکوت

 

 

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

 

 

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست

 

 

من دلم می‌خواهد

 

 

قدر این خاطره را دریابیم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:57 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

 

نه آوایی ، نه رویایی، نه دنیایی بی تو مانده به جا

 

 

نه می جویی، نه می آیی، نه می خواهی عشق پاک مرا

 

 

نه می خواهی نغمه های مرا، نوای بی هم نوای مرا

 

 

نه می پرسی این سکوت سیه، چرا بر لبها نشسته

 

 

تو هم دیگر، وفا با ما نداری

 

 

که با غمها، مرا تنها گذاری

 

 

نه می دانی ماجرای مرا

 

 

دل با درد آشنای مرا

 

 

نه می بینی رنج دوری تو

 

 

چو خاری در پا شکسته

 

 

تو هم دیگر وفا با ما نداری

 

 

که با غمها مرا تنها گذاری

 

 

چو اشکی که در خیال تو ریزد

 

 

ندانم چرا زخود می گریزد

 

 

کجا می روم ندانم

 

 

بیا تا مرا بود نیمه جانی

 

 

که می ترسم افتم و بر نخیزم

 

 

نمانده به جان توانم

 

 

بهار دگر، که گل شکفد

 

 

خزان شود عمرم واااای

 

 

چرا نشوی ، چرا نشوی ، به درد من آگاه

 

 

بهار دگر، که گل شکفد

 

 

خزان شود عمرم واااای

 

 

چرا نشوی ، چرا نشوی ، به درد من آگاه

 

 

تو هم دیگر، وفا با ما نداری

 

 

که با غمها، مرا تنها گذاری

 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:44 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

شب سردی بود ….


پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به



مردمی که میوه میخریدن …


شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های


میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت


و انعام میگرفت …


پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم



 میتونست میوه بخره ببره خونه …



رفت نزدیک تر …



چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه



که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …



با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو



ببره خونه …



میتونست قسمت های خراب میوه ها رو



جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش …



هم اسراف نمیشد هم بچه هاش




شاد میشدن
برق خوشحالی توی



چشماش دوید ...


دیگه سردش نبود !


پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….



تا دستش رو برد داخل جعبه



شاگرد میوه فروش گفت :



دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !



پیرزن زود بلند شد …



خجالت کشید !



چند تا از مشتریها نگاهش کردند !



صورتش رو قرص گرفت …



دوباره سردش شد !



راهش رو کشید رفت …



چند قدم دور شده بود که یه خانمی




صداش زد :




 مادر جان …مادر جان !



پیرزن ایستاد …



برگشت و به زن نگاه کرد !



زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت




اینارو برای شما گرفتم !


سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه …



موز و پرتغال و انار ….



پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه…..




مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت :



اما من مستحقم مادر


من …




مستحق داشتن شعور انسان بودن




و به هم نوع توجه کردن
 ودوست داشتن



همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ



 توقعي  



اگه اینارو نگیری دلمو شکستی !




جون بچه هات بگیر !




زن منتظر جواب پیرزن نموند …




میوه هارو داد دست پیرزن




و سریع دور شد …



پیرزن هنوز ایستاده بود



و رفتن زن رو نگاه میکرد …



قطره اشکی که تو چشمش جمع




شده بود غلتید روی صورتش …




دوباره گرمش شده بود …



با صدای لرزانی گفت :


پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 16:44 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

سلامتيه اون پسري که...

 

10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...

 
 

20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي
 
 
 
نگفت....
 
 
 
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير
 
 
 
گريه...!!!

 
 

باباش گفت چرا
گريه ميکني..؟
 
 

گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي
 
 
 
 
مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.

 
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
 

وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن
 
 
 
اما..
 
 
مادر ندارن!...
 

به سلامتي همه مادراي دنيا...
نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 14:38 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

 
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود ,
 
 
 
شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش
 
 
 
 صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار
 
 
 
 است و آنها پولی برای مداوای او ندارند .
 
 
 
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و
 
 
 
 نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر
 
 
 
 
را بپردازد .
 
 
 
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط
 
 
 
معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .
 
 
 
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و
 
 
 
 
از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
 
 
 
 
قلک را شکست , سکه ها را روی تخت
 
 
 
 
ریخت وآنها را شمرد . فقط 5 سنت .
 
 
 
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و
 
 
 
چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت .
 
 
 
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز
 
 
 
به اوتوجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر
 
 
 
از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.

 
دخترک پاهایش را به هم زد و سرفه می کرد
 
 
 
, ولی داروساز توجهی نمیکرد .
 
 
 
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را
 
 
 
محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .

 

داروساز جا خورد , رو به دخترک کرد و گفت :
 
 
 
چه میخواهی ؟دخترک جواب داد :
 
 
 
برادرم مریض است , میخواهم معجزه بخرم .
 
 
 
داروساز با تعجب پرسید : ببخشید !؟
 
 
 
دخترک توضیح داد : برادر کوچک من ,
 
 
 
داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که
 
 
 
فقط معجزه میتواند او را نجات دهد , من
 
 
 
هم میخواهم معجزه بخرم , قیمتش چند است ؟
 
 
 
داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولی مااینجا
 
 
 
معجزه نمی فروشیم .

 

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت :
 
 
 
شما را به خدا , او خیلی مریض است ,
 
 
 
 
بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام
 
 
 
پول من است . من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟
 
 
 
 
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و
 
 
 
 
مرتبی داشت , از دخترک پرسید :
 
 
 
چقدر پول داری ؟
 
 

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد
 
 
 
نشان داد . مرد لبخندی زد و گفت :
 
 
 
 
آه چه جالب , فکر میکنم این پول برای خرید
 
 
 
 
معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست
 
 
 
 
او را گرفت و گفت :
 
 
 
میخواهم برادر و والدینت را ببینم , فکر میکنم
 
 
 
معجزه برادرت پیش من باشد .


 
آن مرد , دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و
 
 
 
اعصاب در شیکاگو بود .
 
 
 
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک
 
 
 
باموفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
 
 
 
پس از جراحی , پدر نزد دکتر رفتو گفت :
 
 
 
از شما متشکرم , نجات جان پسرم یک معجزه
 
 
 
واقعی بود , میخواهم بدانم بابت هزینه
 
 
 
عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟
 
 
 
دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 سنت
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:53 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

 
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد…
 
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
 
 
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،
 
از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه میداشت و دورادور او را می
 
 
دید احساس خوشبختی می کرد.
 
 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
 
 
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ
 
 
کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای
 
 
زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.
 
 
دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت
 
 
پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد
 
 
 داشت.
 
 
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد،
 
 
چشمانش به باریکی یک خط می شد.در نوزده سالگی دختر وارد یک
 
 
دانشگاه متوسط شد وپسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت
 
 
راه یافت.
 
 
یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود
 
 
نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
 
 
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.
 
 
آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
 
 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت
 
 
سر می گذاشت.
 
 
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد،
 
 
رد کرده بود.
 
 
در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در
 
 
دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود.
 
 
در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
 
 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر
 
 
شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی
 
 
پیدا کرد.
 
 
زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به
 
 
شش تا رسیده بود.
 
 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
 
 
پسر کاری پیدا کرد.
 
 
در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت
 
 
موفقی را آغاز کرده است.
 
 
چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.
 
 
در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد
 
 
چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
 
 
زندگی ادامه داشت.
 
 
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش
 
 
ازدواج کرد.
 
 
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:
 
 
فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره
 
 
ای زیبا تا کرد.
 
 
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با
 
 
مشکلات بزرگی مواجه شده ودر حال ورشکستگی است.
 
 
همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.
 
 
دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی،
 
 
پسر را مست پیدا کرد.
 
 
دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در
 
 
آن بود در دست پسر گذاشت.
 
 
پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و
 
 
گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
 
 
زن پنجاه وپنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می
 
 
کرد. در این سالها پسربا پول های دختر تجارت خود را نجات داد.
 
 
روزی دختر را پیدا کرد و خواست دوبرابر آن پول و بیست درصد سهام
 
 
شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر
 
 
حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او
 
 
نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد،
 
 
دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش
 
 
نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش،
 
 
هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت.
 
 
در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را
 
 
بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید
 
 
آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان
 
 
سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود
 
 
که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر
 
 
بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده
 
 
و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
 
 
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش
 
 
کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می
 
 
کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:
 
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی
 
هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 20:50 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

رفتنم محال است پس مجال ماندنم را بساز



آنچه که محال است مال من نیست



خوب میدانم در محال زندگی کرده ام



نوبت من تمام است



نه از تو قسم می خواهم


نه دیاری که برایم می سازی



از تو هیچ نمی خواهم



ای کاش می دانستی که جز تو هیچ نمی خواهم



تا بدین سان غرورم را نمی شکستی



نه ایمان می آورم



نه نفرین می کنم



((آنکه طلسم ساز بود زیبا ترین طلسمش را برایم ساخت))



دیگر از او چه می خواهم...؟



در کنونی که ازانم است



کدام دعایم می تواند این چنین از او معجزه به اسارت برد



هر کلامی که از تو می نویسم نه وجودت را از من کم میکند



نه آتش مقدسی که تو برایم ساختی



بزرگتر از باورم هستی...



بزرگتر از صدایت کردن...!!!



پس مرا بخوان تا بدین سان غربت زدگی هایم را دیگرانت به غنیمت نبرند



بخوان مرا که تشنه تر از آنم که صدایت کنم



((این جنون توست یا غریزه ی من که طلسم را می سازد..))



بدین سان رفتن را هیچ کس آرزو نمی کند



تو...ای تنها ی عاشق من



مجال ماندن را بساز



در ورای هیبت ما



که ماندن آرزوی من است...

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 8:27 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

از چشم هیچ کسی نمی شود خواند که دوستتان دارد یا نه .... !

 


بس که برای نفر قبلی گریه کرده، حالت چشمانش عوض شده!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 8:43 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

امروز مثل دیروز مثل فردا مثل تمام روزها

 

در فکر تو بودم ، در فکر تو هستم

 

در فکر تو خواهم بود...



می اندیشم به تو ...



تو یعنی بودن...

 

تو یعنی عاشق بودن...

 

تو یعنی یک بغل دلواپسی عاشقانه...

 

تو یعنی وسعت یک کهکشان مهر



و من یعنی یک دوستت دارم

 

به وسعت همیشه...



به من از خودم آشناتری

 

و من دوستت دارم

 

 آشنا............

 

آشنای من..........

 

همیشه دوستت دارم........

 

همیشه دوستت خواهم داشت....

 

همیشه........



به قول یه شاعر:


حسادت میکنم..........

 

تا سر حد مرگ.............

 


به آن کفش هایی که افتخار هر روزشان است ...

 

زیر پای تو بودن........

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 14:3 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

يه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازي ميکردن.

 

 

پسر کوچولو يه سري تيله داشت و دختر کوچولو

 

 

چندتايي شيريني با خودش داشت.

 


پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تيله هامو

 

 

بهت ميدم؛ تو همه شيرينياتو به من بده.

 


دختر کوچولو قبول کرد.

 

 

پسر کوچولو بزرگترين و قشنگترين تيله رو يواشکي

 

 

واسه خودش گذاشت کنار و بقيه رو به دختر کوچولو داد.

 


اما دختر کوچولو همون جوري که قول داده بود

 

 

تمام شيرينياشو به پسرک داد.

 

 

همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابيد و خوابش برد.

 


ولي پسر کوچولو نمي تونست بخوابه

 

 

چون به اين فکر مي کرد که همونطوري خودش

 

 

بهترين تيله اشو يواشکي پنهان کرده شايد

 

 

دختر کوچولو هم مثل اون يه خورده از شيرينيهاشو

 

 

قايم کرده و همه شيريني ها رو بهش نداده.

 


نتيجه اخلاقي داستان


عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صداقت ندارد.

 

 
آرامش مال كسي است كه صداقت دارد

 

 
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند

 

 
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي

 

ميكند

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:34 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

 
 
نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.
 
 
سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.
 
 
کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند.
 
 
ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم.
 
 
شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
 
 
طاقتم طاق شد.
 
 
از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
 
 
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش.
 
 
گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد.
 
 
بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو
 
 
جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک،
 
 
صِداش از پشتِ سر آمد.
 
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
 
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر.
 
از در خارج شدم.
 
خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد.
 
صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم.
 
می‌دوید صِدام می‌کرد.
 
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتّم بِش بود.
 
کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم.
 
برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق
 
ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام تو جانم.
 
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود.
 
به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود
 
و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد.
 
سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون،
 
راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
 
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
 
مبهوت.
 
گیج.
 
 
مَنگ.
 
هاج و واج نِگاش کردم.
 
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ.
 
محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش
 
که بالا شده، ساعتَش پیدا بود.
 
چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
 
چهار و چهل و پنج دقیقه!
 
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم.
 
عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 22:28 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت


نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت

 

اما یکنفر را دوست داشت


 

“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :


« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای


 

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو

 

خواهم شد »

 

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد


 

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد


 

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

 

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست


 

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :


 

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت

 

مانده ام »

 

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :


 

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »


 

دلداده اش هم نابینا بود


 

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست


 

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند


 

و در حالی که از او دور می شد گفت :


 

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 14:16 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ،

زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد .

پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود

و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده ،

به مادرش بگويد .

وقتي مادرش را ديد به او گفت:

« مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و

بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد

تامي با يه ماژيك روي ديوار اطاقي را كه شما

تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! »

مادر آهي كشيد و فرياد زد :

« حالا تامي كجاست؟ »

و رفت به اطاق تامي كوچولو.

تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ،

وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد :

« تو پسر خيلي بدي هستي »

و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال .

تامي از غصه گريه كرد.

ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ،

قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .

تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود

و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحاليكه اشك ميريخت به آشپزخانه برگشت

و يك تابلوي خالي با خود آورد و

 آن را دور قلب آويزان كرد.

بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و

با مهرباني به تابلو نگاه ميگرد!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 13:52 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

چگونه می توانم احساسم را پنهان یا انکار کنم

 
در حالیکه می دانی دروغ نمی توانم گفت ؟

 

عشق همه باور من است

 

با عشق زندگی می کنم

 

با عشق نفس می کشم

 

با عشق می خوابم

 

با عشق بیدار می شوم

 

من حتی با عشق فکر می کنم !

 

به تو

 

به خودم

 

به دنیا

 

به بود و به نبود !

 

به من یاد داده اند که من و تو ، ما

 

و ما یعنی عشق

 

حال بگو من چه کنم که عشق ، این حس همیشه

 

بیدار

 

من

 

برای تو چون لطیفه های تکراری آزار دهنده

 

روح تو را می آزارد ؟

 

گناه من چیست که عقل تو ، عشق مرا با منطق

 

مجهولات

 

می سنجد و به قضاوت می گذارد؟

 

حال به من بگو که اگر من و توی من ، ما ، عشق ،

 

احساس یعنی بازی کودکانه پر از نیرنگ و ریا

 

عشق یعنی پوچ و بی محتوا

 

عشق یعنی منطق و عقل

 

عشق یعنی انکار

 

عشق یعنی زمان

 

عشق یعنی فراموشی

 

ما نه ، من چه کنم که

 

تو را با احساسم می پرستم

 

با چشمانم

 

با گوشهایم

 

با دلم

 

با وجودم

 

به کدامین گناه باید بپذیرم که چون تو عشق را از دید

 

عقل

 

ببینم نه از دریچه دل ؟

 

حال اگر تو نمی خواهی با من

 

ما بسازی

 

عشق بیافرینی

 

احساس را با عقل بیامیزی

 

عشق را بر سر سفره دل بیاوری

 

آن حکایت غریب دیگری است

 

که دل من چه آسان به تو می بازد ؟

 

ومن چه آسان از دست می روم

 

و تو چه آسان به اینهمه صداقت و صفا و صمیمیت

 

می خندی و می گذری !!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 19:55 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد .

 

 مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد

 

و نوشته ها را با صداي بلند خواند.

 

پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :


صورتحساب:

 


1- تميز كردن باغچه 500 تومان

 

 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان

 

 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان

 

 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان

 

 5-  نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان

 

 6- جمع بدهي شما به من 3000 تومان

 


مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد

 

و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد

 

سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب

 

پسرش اين عبارت را نوشت :

 


1- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ

 

 2- بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ،

 

 هيچ

 

 3- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي ،

 

 هيچ

 

 4- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ

 

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه

 

هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

 

وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ،

 

چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه

 

به چشمان مادرش نگاه ميكرد قلم را برداشت

 

و زير صورتحساب نوشت :

 

قبلا بطور كامل پرداخت شده است

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:30 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر

 

و دختری را شنیدم.

 

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل

 

امنیتی همدیگر را بغل کردند.

 

مادر گفت:

 

دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.

 

دختر جواب داد:

 

مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده

 

است.

 

محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم.

 

من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”

 

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.

 

مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش

 

نشسته بودم آمد.

 

آنجا ایستاد و می توانستم ببینم

 

که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند.

 

من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم

 

ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد:

 

تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید

 

برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟

 

جواب دادم:  بله کردم.

 

منو ببخشید که فضولی می‌کنم

 

چرا آخرین خداحافظی؟

 

او جواب داد:

 

من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور

 

زندگی می‌کنه.

 

من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم

 

و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای

 

مراسم دفن من خواهد بود .

 

وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید

 

شنیدم که گفتید آرزوی کافی را برای تو می‌کنم.

 

می‌توانم بپرسم یعنی چه؟

 

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:

 

این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده.

 

پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.

 

او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد

 

جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: 

 

وقتی که ما گفتیم آرزوی کافی را برای تو می‌کنم.

 

ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی

 

به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم.

 

سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را

 

که در پائین آمده عنوان کرد :

 

آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم

 

که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه

 

روز چقدر تیره است.

 

آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی

 

بیشتری به روز آفتابیت بدهد .


آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را

 

زنده و ابدی نگاه دارد .

 

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین

 

خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند.

 

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با

 

هرچه می‌خواهی راضی باشی .

 

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا


بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

 

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی

 

خداحافظی آخرین راحت تری داشته باشی .

 

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .

 

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که

 

دوستی را پیدا کنید٬

 

یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما

 

یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید .

 

تقدیم به شما … دوست عزیز

آرزوی کافی برایت می کنم

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:51 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود

 

كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی

 

برداشته و بر روی ماشین خط می اندازد .

 

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین

 

مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد

 

بدون اینكه متوجه آچاری كه در

 

دستش بود شود.

 

در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های

 

فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

 

وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد

 

از او پرسید :

 

پدر انگشتان  من كی دوباره رشد می كنند ؟

 

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست

 

 سخنی بگوید ،

 

به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد

 

به لگد مال كردن ماشین ...

 

و با این عمل كل ماشین را از بین برد

 

و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك

 

ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :

 

( دوستت دارم پدر ! )

 

روز بعد مرد خودكشی كرد .

 

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

 

یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند

 

و انسان ها برای دوست داشتن

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 9:16 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

 

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی

 

میز معلم کشید

 

و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

 

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،

 

تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:


 

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!

 

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت

 

کنم!

 

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم

 

گفت:

 

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...

 

اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...

 

اونوقت می شه برای خواهرم شیر

 

خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

 

اونوقت...

 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر

 

بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

 

اونوقت قول می دم مشقامو ...

 

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...

 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 21:42 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار

 

کرد.


 پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:

 

چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت:

 

25 سال قبل


 در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم

 

بگویم


 

تولدت مبارک.


 

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش

 

نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد

 

مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،

 

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 21:43 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |


دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي

 

ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه

 

کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست

 

داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :

 

اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب

 

زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز

 

رو برات مي خرم

 

"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:

 

يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و

 

پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

 

و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و

 

گفت:

 

نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام

نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 20:8 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

 

به نام آنکه هم یاد است و هم یادگار، به نازش می دار تا وقت دیدار

آمد نوروز هم از بامداد             آمدنش فرخ و فرخنده با د

با استعانت از آفریدگار جهان ، و به انگیزه ی رستاخیز طبیعت ، فرا رسیدن بهاران

شکوهمند را که هنگامه ی تجلی مواهب الهی بر بستر طیبعت است به حضور

مهر ظهور حضرت عالی تبریک گفته ، از  آستان حضرت احدیت مزید توفیقات

برای خدمتی سرشار از شور و نشاط و مملو از توکل الهی در جهت رشد و

شکوفایی ایران کهنسال، مسالت می نمایم.

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 19:52 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل

گرفته وگوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد...

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر

موردعلاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را

پذیرفته است !

شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ

كرده بود وبارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید

برای همیشه باعشقش خداحافظی كند.

شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك

دارد؟ شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و

هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت: چه كسی چنین گفته است؟!

تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل

آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرارداده است.

این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این

آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی.

معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگررفت

با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت

جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی! 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 10:32 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

اون حلقه که تو دستته، طناب اعدام منه

ستاره غرق به خون، تو سفره شام منه

تو اونجا غرق زندگی، من اینجا غرق مردنم

مثل یه دیونه دارم، اشک می ریزم، جون می کنم

از خونه بیرون می زنم، طاقت موندن ندارم

باید بیام ببینمت، یه هدیه ای برات دارم

چقدر شلوغه کوچتون، ببین چه شور و حالیه

اما تو سفره عقدتون، جای یه چیزی خالیه

اگه میشه تو این لباس، نبینمت رویای من

فقط بزار نگات کنم، چیزی نگو حرفی نزن

بی دعوت اومدم ببخش، مهمون نا خونده منم

خواستم کنار تو باشم، لحظه پرپر زدنم

چیزی برام نمونده که، وصلم کنه به این زمین

غیر یه رگ که بعد تو، پاره میشه فقط همین

چشمات و روی من نبند نترس دارم تموم میشم

رو سفره عقدت می خوام گلهای قرمز بپاشم

این دم آخرم بزار نگات کنم یه عالمه

عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 20:42 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

 

مادررررررررررررررررررررررررررررررر


ای بی ادعاترین محبوب

 

مادررررررررررررررررررررررررررررررر


ای زیباترین مخلوق


مادررررررررررررررررررررررررررررررر

 

ای بهترین ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن


گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان چینی زیر نور چراغ قوه ، چیز
 
عجیبی دیدند....
همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی
 
خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی
 
هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند. زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه
 
سی چوان خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام
 
دادند، اما حماسه هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است. 
 
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور
 
چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش
 
زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که
 
گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد:
 
بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت
 
دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود.
 
گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران
 
کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است


مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه
 
شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با
 
تمامی وجودش دوستت داشت.
 
تقدیم به همه‌ی مادران جهان
چه کسی می‌تواند جای تورا در زندگی من بگیرد؟
مادرای زیبا ترین مخلوق هستی
نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:52 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

  

زلال باش ... ،‌ زلال باش ... ،


زلال تر از قطرات اشک


فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی


یا دریای بیكران، زلال كه باشی، آسمان در تو

پیداست

 

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:26 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم

عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل

گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با

بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!"

 زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت.

 به آرامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟

" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را

برای خواهرم ببرد.

" پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش

خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به

پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.

"بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می

دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می

گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.

" پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری

که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون

آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید

کافی باشد!

" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه

آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش

کردم.

بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را

بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!"

بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز

سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا

برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟

"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله

عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری."

 چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی

جمعیت خودم را پنهان کردم.

 فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری

افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر

تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.

" فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر

نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این

حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم.

 بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته

بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 8:37 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟!

پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

میبینی

قصه ی عشقمان!

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 21:13 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر

لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را

پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما

در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم

راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین

که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد

دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می

شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و

نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا

خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن

شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را

تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را

بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه

مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن

شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان راخواهد بخشید. بنا براین،

من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی

دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه باسختی های در حین تلاش

به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را

بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 17:1 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |

دیشب هوس پیتزا کرده بودم . بیشتر از آن دلم می خواست تا از چهار

دیواری دفتر کارم بیرون بروم و نفسی تازه کنم . یک فست فود بزرگ آن

نزدیکی ها هست . قدم زنان به آنجا رفتیم . ناصر و مهدی هم بودند …

پیتزای مخصوص … سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه . شماره ی ما سیصد

و پنجاه و سه بود . باید نیم ساعتی منتظر می شدیم . مهمان میز کناری ما

یک دختر خانم جوان و شیک پوش بود . آرایش غلیظی داشت و یک دسته

گل رز هم روی میز گذاشته بود . به گمانم بیشتر از پیتزا منتظر کسی بود !

در ذهن خودم تصویر پسر جوانی را مجسم می کردم که خیلی دیر به محل

قرار می رسد و دخترک همه ی آن گلهای رز را به فرق سرش می کوبد !!!

غرق در افکار خودم بودم که دختر بچه ی پنج – شش ساله ای صدایم کرد

… عمو فال می خری ؟ … احساساتی شدم و یک اسکناس پنج هزار

تومانی به او دادم . یک پاکت فال هم برداشتم … حال خونین دلان که گوید

…. دخترک به سمت درب خروج دوید . صورت نازش پر از لبخند بود . از

پشت شیشه نگاهش کردم . دوستان کوچولویش منتظر ایستاده بودند . تا

رنگ اسکناس را دیدند گل از گلشان شکفت . لبهایشان مثل غنچه های

بهاری باز و بسته می شد اما نمی شنیدم که چه می گویند …

راستش را بخواهید یک لحظه احساس کردم که زیباترین کار دنیا را انجام

داده ام و خدا در این لحظه از من رضایت کامل دارد ! با چهره ای افتخار زده

(!) به مهمان میز کناری نگاه کردم . محو افکار خودش بود . احساس می

کردم که گلهای روی میز هم از بد قولی یک عاشق خسته شده اند …

شماره ی ما را اعلام کردند … سیصد و پنجاه و سه … به ناصر و مهدی

گفتم که خودم برای گرفتن غذاها می روم . با همان حس افتخار به سمت

پیشخوان رستوران حرکت کردم . سینی مخصوص را تحویل گرفتم و خرامان

به طرف میز برگشتم . ناگهان چشمانم به میز کناری دوخته شد و بی

نظیرترین تصویر جهان را تماشا کردم …

فکر می کنید چه چیزی من را میخکوب کرد و عرق شرمندگی روی پیشانیم

نشاند ؟!

آن دختر خانم جوان کودکان معصوم فال فروش را دور میز نشانده بود و

مشغول انتخاب بهترین پیتزا ها برای آنها بود …. خدای من … شاخه های

گل رز در دستان رنج کشیده ی کودکان جا خوش کرده بودند . نزدیک تر

رفتم . چقدر چهره ی آسمانی آن بچه ها تماشایی بود …

لب هایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد و من این بار

صدایشان را می شنیدم …. خاله پیتزامون کی حاضر می شه ؟

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 10:16 توسط محمد حسین سهراب زنجانیان| |


Design By : Night Skin